تاریخ: 24 اسفند 1394
پنجمین نشست تخصصی فلسفه و کودک
پنجمین نشست تخصصی فلسفه و کودک با سخنرانی دکتر رضاپورحسن ـ ۲۰/۳/۹۴ رشد تفکر کودک از منظر روان‌شناسی

بسمه تعالی

  رشد تفکر کودک از منظر روانشناسی                                        

در نگاه روانشناختی، کودک، کودک است او مینیاتور بزرگسالی نیست یعنی کودک یک بزرگسال کوچک نما نیست. کودک یک بزرگسالی که مغز و اندامش خالی باشد نیست بلکه کودک، کودک است. معمولاً نگاه غالب بر او یک چنین نگاهیست. حتی نگاه رسمی و غالب در آموزش و پرورش هم همین است. کودک یک بزرگسال کوچک نما است. از دیدگاه روانشناسی دنیای ذهنی کودک با دنیای ذهنی بزرگسال ماهیتاً متفاوت است. حتی فرایند ذهنی کودک با بزرگسال متفاوت است. مثلاً هوش کودک را نمی توان با هوش بزرگسال سنجید، توانایی حل مسائل کودک با توانایی حل مسئله در بزرگسال متفاوت است. نسبت کودک به بزرگسال به این معنا نیست که همان مسئله بزرگسال را تقسیم کنیم تا مسئله کودک را بسازیم. مثلاً کاری در پزشکی انجام میدهند اگر یک کودک سرما بخورد یک قرص ضدسرماخوردگی را تقسیم بر چهار می کنند بعبارت دیگر در جنبه جسمی درمان بزرگسال را ریز کرده و به درمان کودک تبدیل می کنند.

در نظام آموزش و پرورش و در نظام روانشناختی با دو نگرش مواجه هستیم یکی نگاه طبیعت‌نگر و دیگری نگاه فطری نگر است. نگاه طبیعت‌نگر به نگاه رفتارگراها در روانشناسی عمدتاً نزدیک است. رفتارگراها معتقد هستند که کودک لوح سفید است، این جریان فکری مبنای فلسفی هم دارد. در فلسفة «جان لاک» کودک به منزله لوح سفید و یک صفحه خالی است.

پیاژه با این که جزو رفتارگراها نیست، اما جمله معروفی دارد، او می گوید: «کودک وقتی زاده می شود واجد هیچ توانایی‌ای نیست.» این نگاه هم یک نگاه زیستی یا طبیعت‌نگر به کودک است. اگر بپذیریم کودک یک لوح سفید است، مثل این است که بپذیریم یک زمین بی بذر وخالی است. قاعدتاً در این صورت ما را وادار می کند که جای خالی را پر کنیم. نتیجه این نگاه این می شود که اولین و آخرین شیوه رشد و تعلیم و تربیت «یاد دادن» کودک می شود. یاد دادن کودک مثل پر کردن قفسه خالی و یا زمین خالی از بذر است.

اما در نگاه فطری‌نگر که مبتنی بر انسان‌شناسی الهی است، ما معتقدیم که کودک زاده می شود و واجد همه تجهیزات کمال است. کودک، بالقوه دارای کمال است و می تواند به کمال برسد. اگر بخواهیم مانند تعبیر قبلی، کودک را به یک زمین تعبیر کنیم، می توانیم بگوییم که کودک زمینی است که خالی نیست، بلکه بذر آن قبلاً توسط خداوند کاشته شده است و نیازها و مسائل فطری و سرشتی در او به ودیعت گذاشته شده است. در این صورت تنها وظیفه مربی این است که زمین دارای بذر را آبیاری نماید. کودک نیاز به کاشتن بذر و نِشا زدن ندارد، بلکه برای تحول کودک کافی است که او توسط مربی و مراقب، آبیاری شود.

آبیاری انسان یعنی چه؟ آبیاری کردن به منزله مربیگری است. همانطور که آبیار و باغبان می داند چه زمانی باید زمین دارای بذر را آب دهد و چه زمانی نباید این کار را انجام دهد. در واقع رشد دادن نهال در این جا مد نظر است. همانگونه که زمین در وهله‌های خاص به مراقبت نیاز دارد، انسان نیز در زمانهای خاصی نیاز به مراقبت و رسیدگی دارد. این زمانها، وهله‌های «حساس» یا وهله‌های «طلایی» رشد انسان هستند. شناخت وهله‌های طلایی یا شناخت وهله‌های حساس و مراقبت کردن، به معنای آبیاری کردن وجودی است که توسط خداوند دارای بذر و تجهیزات زیستی و فطری شده است. کسی که مربیگری می کند و تحول می سازد، در واقع به وهله‌های حساس توجه دارد، وهله‌ها را می شناسد و از آنها مراقبت می کند.

بنابراین تحول پاس داشتن وهله‌های حساس و طلایی است که در کودک باید شناخته شود. بر این اساس سعی می کنیم که نگاهمان را مبتنی بر انسان‌شناسی الهی قرار دهیم.

در رابطه با مقوله رشد و تحول دو نگاه وجود دارد: یک نگاه محتوایی و نگاه دیگر مکانیزمی است. نگاه محتوایی دلالت بر مسائل اجتماعی و سیاسی دارد مثلاً کم شدن رشوه‌گیری در فرهنگ جامعه‌ای نهادینه شده است، این کار، کار محتوایی است. اما راه دیگر مکانیزمی و ناظر بر روش‌هاست. این نگاه در تعلیم و تربیت و مسائل اجتماعی مطرح  می‌شود. یکی از راهها شاکله‌سازی و ایجاد رفتار یا بعبارتی محتواسازی ظاهری است که در مقوله مکانیزمی به چشم میخورد.

حال با توجه به مقدمه ارائه شده، برمی‌گردیم به بحث اصلی. سؤال این است که فلسفه برای کودک محتوایی است یا مکانیزمی؟

اگر فلسفه برای کودک محتوایی باشد، مستلزم آن است که محتوای فلسفی را به کودک یاد بدهیم. این نگاه، توسط روان‌شناسی تحولی توصیه نمی‌شود، زیرا محتوای فلسفه یک محتوای صوری یا انتزاعی است و کودک در وهله فهم مفاهیم و مسایل انتزاعی نیست. پس منظور فلسفه برای کودک، تعلیم محتوای فلسفه و مفاهیم کلاسیک به شکل محتوایی نمی باشد.

فلسفه برای کودک در نظر روان‌شناسی تحولی، به معنای «فلسفیدن» و «اندیشه ورزی» است. چگونه اندیشیدن منظور است، نه یاددادن مفاهیم انتزاعی و صوری.

بر این اساس، فلسفه برای کودک به معنا و روش، مکانیزمی است که کودک را کاوشگر، شگفت‌زده، سؤال کننده، جستجوگر بارمی‌آورد که ما از آن به عنوان «تعادل جویی» یاد می کنیم که ذاتی است. در روان‌شناسی تحولی معتقد هستیم که اگر بخواهیم فلسفه برای کودک یا فلسفیدن را مطرح کنیم باید حتماً نگاه مکانیزمی باشد. نگاه ما ناظر به روش‌ها و متدها است، به محتوا نیست، ما کاری به محتوا نداریم. البته عده‌ای عقیده دارند که بهتر است از کلمه اندیشیدن استفاده شود.

بر این اساس تعادل‌جویی که عامل اصلی تحول روانی به شمار میرود ساختها یکی پس ازدیگری در انسان پدید می‌آید، بطوری که از ساختهای عملی، عینی و غیر انتزاعی به ساختهای انتزاعی میرسیم.

اگر بخواهیم تفکر را پرورش دهیم کافی است ساختهای ذکر شده را افزایش داده تا میزان اندیشه‌ورزی و فلسفیدن کودک را افزایش دهیم.

آنچه که می تواند برای ما تفکر و شناخت ایجاد کند «درون سازی» است. درون سازی یعنی ورود داده‌های محیطی به سازمان روانی فرد. اگر بخواهیم در این درونی‌سازی کودک را فعال کنیم بایستی تحت تأثیر محرکهای زیادی او را قرار دهیم. کار مربی یعنی کسی که میخواهد برای کودک اندیشه درست کند لازم است که محیط و فضای روانی کودک را سرشار از محرک سازد که محیط پرتحرک او را به جستجوگری وادار می سازد.

در این راستا توجه به سن تحولی کودک بسیار با اهمیت است و صلاحیت زیستی شرط لازم برای آموزش مفاهیم و توانایی‌ها به کودک است. زبان، نقش اصلی را در ایجاد تفکر ایفا می‌کند. کلام مونولوگ آن چیزی نیست که برنامه فلسفه و کودک به آن توجه داشته باشد. پرورش کلام دیالوگ است که کودکان را به تفکر و فلسفیدن وادار می‌کند. اگر ما استدلال زبانی را با مشارکت کلامی ایجاد کنیم بهترین موقعیت آموزشی را ایجاد کرده‌ایم.

 


نام
رایانامه
* متن نظر